طبیعت خیرخواهانه بازار

33-aryana

دو وعده غذايي را مجسم کنيد. خوراک اول در دسترس يک اشراف زاده‌ اسکاتلندي در اواخر قرن هفدهم است. اين خوراک احتمالا شامل پنير، نان و گوشت است. شايد ميوه و سبزي‌هاي فصل و يک نوشيدني فرانسوي هم داشته باشد. خوراک دوم دردسترس دهقاني اسکاتلندي در همان دوران است. خوراک دهقان چيزي جز مخلوط رقيقي از شير و سبوس جو نيست. اختلاف بين اين دو بسيار زياد است.

 حال خيلي سريع تا سال ۲۰۰۴ پيش برويد و دو خوراک متفاوت را مجسم کنيد. اين بار اما شام بيل گيتس را با شام جو سيکسپک مقايسه کنيد. بيل احتمالا لذيذترين گوشت‌ها، پنيرها، نان‌ها، ميوه‌ها و سبزي‌هايي را که با پول مي‌توان خريد، دارد. جو هم شايد شامي، نان، سبزي بسته بندي شده و چاي شيرين داشته باشد. اختلاف بين اين دو ناچيز است.
جو سيکسپک، کاملا برخلاف موقعيت بغرنج نياکانش، از خوراکي بهره‌مند مي‌شود که تفاوت ناچيزي با خوراک بيل دارد. در جايي که بيل قادر است «فيله‌ مينيون» با مخلفاتش بخورد، جو قادر است تکه گوشتي کمي نامرغوب‌تر بخورد با مخلفاتي که از بسياري جهات شبيه آن چيزي است که در دسترس بيل است. اختلاف بين کالاي در دسترس فقرا و اغنيا در تاريخ [گذشته] اقتصاد قابل‌ توجه‌ بوده است در حالي که [امروزه] تفاوت عملي ناچيزي بين کالاي در دسترس بيل و جو هست. هر دوي آنها احتمالا در يک اتاق ناهارخوري با هواي کنترل شده از خوراک خود لذت مي‌برند. هر دو قاشق و کارد و چنگال‌هاي استيل ضد زنگ دارند. هر دو لباس به تعداد زياد، تهويه مطبوع و اتومبيل دارند. چند قرن سرمايه‌داري و بازار آزاد نتايج به شدت مساوات طلبانه‌اي را به بار آورده است: اختلاف بين فقرا و اغنيا، سيصد، دويست يا حتي صد سال پيش اختلاف بين آن کساني بود که كنسرت‌هاي عظيم را مي‌شنيدند و آن کساني که اينها را نمي‌شنيدند. امروز اما اين تفاوت، اختلاف بين دو نفري است که يکي صداي surround مارک Bose را دارد و ديگري با سوني و JVC امکاناتي مشابه دارد.

بازار يک برابرکننده اجتماعي بزرگ است، اما هنوز هم تجار و بازرگانان بد نام دانسته مي‌شوند. برخي رهبران مسيحي، تجار و نيز بسياري از فرآيندهاي مبادله را خوار مي‌شمارند؛ [آنان معتقدند که نظام بازار] از فقرا بهره‌کشي مي‌کند، نابرابري زيادي ايجاد مي‌کند، محيط را ويران مي‌کند، بازار آزاد مردم را متوجه پول کثيف مي‌کند به جاي آنکه آنها را به وظيفه شان در قبال «ايفاي عدالت، عشق به عطوفت و خاضعانه گام برداشتن» ترغيب کند. ميلتون فريدمن نوشته است که وظيفه اجتماعي شرکت‌ها سودده بودنشان است.

بسياري، مقاله وي را مثالي مي‌دانند از آنکه چطور درباره وظايف اجتماعي کسب وکار فکر نکنيم. در زمانه روشنگري، عملکرد ما نسبت به سوداگري خشن بهتر شده است يا بدتر؟ يعني تنها کار تعقيب منافع محدود و تحميل هزينه به ديگران است؟ نبايد به يکديگر کمک کنيم؟ نبايد به مردمي که نيازمند به کمک هستند ياري رسانيم؟ آيا بايد از آسايش و تجملات زندگي مدرن دست بکشيم و پياپي در خدمت همنوعان بخت برگشته مان باشيم؟

شايد. خدمت به کليسا نهايت اهميت را دارد، با اين وجود، نهادها و سازمان‌هاي جامعه تجاري در دستيابي به اهداف گوناگون اجتماعي – و بيش از آن اهداف- ضروري هستند.‌ توليد در خلأ اتفاق نمي‌افتد- مهم است که منتقد اجتماعي دريابد دنياي غرب ثروت عظيم‌اش را با تصادف به دست نياورده است. بد نامي بازار در ميان پژوهشگران، کاملا ناحق است. [بازار] براي صدها ميليون نفر، چنان سطحي از زندگي را فراهم کرده که حتي بزرگ‌ترين پادشاهان گذشته هم خوابش را نمي‌توانستند ببينند.

در اين مقاله چند موضوع را پيگيري خواهم کرد. نخست، به بررسي مختصر مبادله بازاري مي‌پردازم. دوم، درباره اثرات اين مبادله بحث مي‌کنم و در نهايت، آنچه را که درباره طبيعت تساوي طلبانه بازار مي‌دانيم، در مساله جهاني‌سازي به کار مي‌گيرم. در آخر نيز به نتيجه‌گيري خواهم پرداخت.

ترجيحات آشکار، مزيت نسبي و خيرخواهي در مبادله

هر چند حرص و آز و به دنبال ثروت شرير راه افتادن، آن هم تنها به خاطر خودش، بت پرستي است؛ جهاني که در آن هرکس اغراض و منافع خودش را تعقيب کند – هرچه مي‌خواهد، باشد- و در عين حال در محدوده تعيين شده حق طبيعي باشد، جهاني ثروتمند خواهد بود و به واقع نعماتي را فراهم مي‌کند حتي براي ضعيف‌ترين گروه‌ها در ميان ما. از زمان آدام اسميت و حتي پيش‌تر، اقتصاددانان تشخيص داده‌اند که تخصص‌گرايي و تقسيم کار سرچشمه فراواني‌اند. چنانکه اسميت مشاهده کرده بود و مشهور است، توليد يک روز کارخانه سنجاق‌سازي به مراتب بيشتر از آن چيزي است که يک فرد قادر است با کارکردن ظرف يک سال و به تنهايي توليد کند، چرا؟

پاسخ بسيار ساده است. به‌خاطر مزيت نسبي. اين موضوع معمولا در چند فصل‌ اول هر کتاب درسي مباني اقتصاد خرد توضيح داده مي‌شود – در حقيقت، پل هين، پيتر بتکه، ديويد پرچيتکو، فصل دوم کتاب کلاسيک خود، «راه اقتصادي انديشيدن» را به مزيت نسبي اختصاص داده‌‌اند. اصل مزيت نسبي نشان مي‌د‌هد که چگونه با استفاده از منابع محدود، ثروت بيشتري به‌دست آوريم.
دو اصل مهم نقش مبادله را توضيح مي‌د‌هد: اولي افزوده شدن بهره‌وري در اثر مبادله است. دوم، همچنانکه برنده نوبل ۱۹۸۶ جيمز بوکانن مطرح کرده است، تمام مبادلاتي را که حاوي منافع دوسويه ممکن باشند به ثمر مي‌نشاند. به بيان ديگر، طبيعت بازار آن است که همه مبادلات ممکني را که به دو طرف سود برساند و در عين حال زياني را براي کسي ايجاد نکند، شکل دهد. در بلند مدت، طبيعتش آن است که مردم، تمام موقعيت‌هايي را که در آن وضع بهتري خواهند داشت بيابند و از آنها بهره‌‌برداري کنند. با مهار کردن نيروي نفع شخصى و گردآوري اطلاعات ارزشمند، نهادهاي جامعه تجاري، منادي [رستاخيز] ثروت دنياي مدرن شده‌اند.

اما آيا اين [وضعيت] اخلاقي است و با آموزه‌هاي سنتي همخواني دارد؟ آيا تعقيب منافع مادي هدف ارزشمندي است؟ اگر اين فرض ناموجه را کنار بگذاريم که تعقيب نفع شخصي به‌طور بديهي زشت است، پاسخ قطعا مثبت است. موري روتبارد در تلاش براي فرمول بندي مجدد اقتصاد رفاه، نشان داد که مبادله ايجاد ثروت مي‌کند زيرا به مردم امکان مي‌د‌هد تا يک مجموعه از کالا و خدمات را با مجموعه‌اي از کالا و خدمات که ترجيحش مي‌دهند، تعويض کنند.

بدين ترتيب درباره اثر دخالت دولت بر مطلوبيت اجتماعي چه بايد بگوييم؟ نمي‌توانيم با قاطعيت بگوييم که مداخله، مطلوبيت اجتماعي را افزايش مي‌د‌هد چراکه حداقل براي يک نفر زيان به همراه دارد؛ از سوي ديگر، نظريه ارزش انتزاعي مانع آن مي‌شود که بگوييم که مداخله مطلوبيت اجتماعي را کاهش مي‌د‌هد. با بسط تحليل «به سوي بازسازي» روتبارد در «انسان، اقتصاد و دولت، قدرت و بازار» بيان مي‌کند: «اولين گام براي تحليل مداخلات، مقايسه نتايج مستقيم آن بر مطلوبيت مشارکت‌کنندگان با نتايج حاصل از يک جامعه آزاد است. هنگامي که مردم آزادي عمل داشته باشند، همواره به طريقي عمل مي‌کنند که باور دارند مطلوبيتشان را حداکثر مي‌کند و آنان را تا بالاترين موقعيت ممکن در مقياس ارزشي‌شان ارتقا مي‌د‌هد.»

پس تنها نتيجه رفاهي آن است که مطمئنا مداخله اجباري آنان که در اجبار قرار مي‌گيرند را در مقياس ارزشي شان در وضعيت بدتري قرار خواهد داد. آن که تحت اجبار قرار گرفته، وضعيت عدم اجبار را به وضعي که در آن اجبار وجود دارد پيشاپيش ترجيح مي‌د‌هد.

با توجه به آنچه که مطرح شد، نتيجه‌گيري تحليل رفاه ما به اين شرح است: مطمئنا قربانيان مداخله اجباري در مقياس ارزشي خود در وضعيت بدتري قرار خواهند گرفت و تغييرات حاصله در قيمت‌هاي نسبي مانع استنتاج در اين‌باره خواهد شد که آيا ذي‌نفعان مداخله اجباري، وضعيت بهتري در مقياس ارزشي شان تحصيل کرده‌اند يا خير؟ بدون قضاوت ارزشي، بيش از اين چيزي نمي‌توان گفت.

غني و فقير، ديروز و امروز

اخلاق بر قضاوت ارزشي تمرکز مي‌کند و بازار معمولا به خاطر آنکه ثروت را به تساوي تقسيم نمي‌کند محکوم مي‌شود. اين استدلال به دو دليل غيرقابل‌ دفاع‌ است: اول آنکه «توزيع درآمد» مفهوم عملي ندارد. ثروت به‌وسيله کسي توزيع نمي‌شود؛ چنانکه روتبارد اظهار کرده است «در بازار هيچ فرآيند توزيعي به جز فرآيندهاي توليد و مبادله وجود ندارد؛ بنابراين مفهوم واقعي توزيع در بازار آزاد بي‌معنا است.»

دوم آنکه، با تغيير معناي توزيع درآمد به‌عنوان نتيجه حاصل از فرآيند بازار، روتبارد مي‌افزايد: «از آنجا که توزيع صرفا نتيجه حاصل از فرآيند مبادله آزاد است و از آنجا که اين فرآيند همه مشارکت‌کنندگان در بازار را منتفع مي‌کند و مطلوبيت اجتماعي را افزايش مي‌د‌هد، مستقيما اين نتيجه حاصل مي‌شود که نتايج توزيعي حاصل از نظام بازار آزاد، مطلوبيت اجتماعي را افزايش مي‌د‌هد.»

آيا واقعيت با تئوري همخواني دارد؟ آيا مبادله، تجارت‌ و دنبال پول دويدن، وضع مردم را بهتر مي‌کند؟ تا آن حد که در مورد معناي «وضعيت بهتر» توافق هست، جواب مثبت است. دونالد مک کلاسکي (۱۹۹۵) درآمد سرانه بريتانياي کبير را امروزه ۱۲ برابر ميانه قرن ۱۸ مي‌داند. پيتر ليندرت (۱۹۹۵) و ليندرت و ويليامسون (۱۹۸۳) خاطرنشان مي‌کنند که سرمايه‌داري وضع بيشتر اين اقليت [فقير] را اساسا بهبود بخشيده و براي آنان چنان ثروتي ايجاد کرده که وراي هر تصوري است که دو دهه پيش مي‌توانست شکل بگيرد، چه برسد به چند قرن پيش.

منتقدان ممکن است به توزيع درآمد بدتر اشاره کنند – به ويژه با توجه به آنکه ۵درصد مردم با بالاترين درآمد، نسبت به گذشته برش بزرگتري از کيک اقتصاد را به خانه مي‌برند، اما شايد درآمد پولي معيار درستي براي آنچه ما مي‌خواهيم اندازه بگيريم نباشد. چنانکه جان ناي اشاره دارد، درآمد نابرابر به معني سبک زندگي نابرابر نيست. کالاهايي که در دسترس فقرا است جانشين تقريبا کامل آنهايي است که در دسترس اغنيا است. به بيان ديگر، مشخصات فيزيکي آنها بسيار شبيه به هم است.

دستيابي به کالاها به جاي درآمدها في‌نفسه اهميت دارد و همگرايي بين فقير و غني در خواربار فروشي مشهود‌تر است. براي هر کالاي گراني جانشين ارزانتري با مشخصه‌هاي تقريبا مشابه فيزيکي، مکاني و زماني وجود دارد. فهرست چنين کالاهايي بي پايان است و يک فرد معمولي امروزه از چنان زر و زيوري برخوردار است که قدرتمندترين شاهان گذشته نمي‌توانستند تصورش را بکنند.‌

کاربرد: جهاني شدن

 تخصص گرايي، هرچند که به خاطر اثرات زيان آور فرضي جهاني‌شدن مورد حمله واقع شده باشد، اين امکان را فراهم کرده است. اقتصاد تجارت بين‌الملل، ساده است: به هر اندازه که هر فردي قادر به دنبال کردن مزيت نسبي اش باشد، غناي عمومي بيشتر خواهد شد. قرارداد برونسپاري بستن با هندوستان بهره‌وري بيشتر، توليد ارزانتر و درآمد حقيقي بالاتر را براي همه به دنبال مي‌آورد. در بلند مدت، مصرف‌کنندگان آمريکايي محصولات ارزانتر و بهتري به دست مي‌آورند. هندي‌هاي بينوا مي‌توانند درآمد بالاتري در مشاغل فناوري اطلاعات به‌دست آورند و ديگر با تهديد گرسنگي مواجه نباشند. عوامل با ارزش توليد – کار و سرمايه – مي‌توانند به خطوط جديد توليد هدايت شوند و کسري تراز تجاري به طور طبيعي به معني مازاد حساب سرمايه خواهد بود، که به معني سرمايه‌گذاري بيشتر، بهره‌وري بالاتر و اشتغال بيشتر در داخل است.

هرچند، افسوس که سياست جهاني شدن اينقدر ساده نيست. مشاغل تکنولوژيک در سرتاسر هندوستان چندبرابر مي‌شود و آمريکايي‌ها به اين نتيجه مي‌رسند که آسمان به زمين آمده است. برخي افراد در دوره‌هاي بسيارکوتاه مدت مي‌بازند و چنين کساني بسيار بسيار هم در معرض ديد هستند. اهل سياست، اين مساله را وارد محاسبات سياسي مي‌کنند. مشاهده مي‌کنيد که همسايه شما شغلش را از دست داده زيرا بنگاه وي قسمتي از فرآيند توليد خود را به هندوستان واگذار کرده است و نتيجه مي‌گيريد که جهاني شدن بايد چيز خيلي بدي باشد. روند بلند مدت، حرکت به سوي قيمت‌هاي کمتر، کيفيت بالاتر و خدمات بهتر ظريف‌تر [و نامحسوس تر] است. کالاها ارزان‌ترند. خدمات بهترند.

هرکسي مي‌خواهد يک موضع اخلاقي در قبال جهاني شدن بگيرد مردم به کارکنان بخش فناوري اطلاعات يا کارخانه‌هايي که دستمزد پايين دارند اشاره مي‌کنند و مي‌گويند جهاني شدن، يک شر بي مثال است، زيرا به افراد دستمزد پاييني مي‌د‌هد تا تحت شرايط بد، کار کنند. چنين مقايسه‌اي بر فرض‌هاي نامرتبط بنا شده است: با استانداردهاي غربي دستمزدها پايين و شرايط کار بد است. با استانداردهاي محلي – مقايسه مرتبط – کار در يک کارخانه پوشاک، در ازاي ۲۵ سنت در هر ساعت، يک بهبود عمده در گزينه‌هاي پيش رو است.

 آموزنده خواهدبود که بدانيم: مداخلات با نيات خوب اغلب به نتايج وحشتناکي مي‌انجامد. چند سال پيش به خاطر کار کودکان بنگلادشي غوغايي به پا شد که منجر به منع واردات کالاهاي بنگلادشي شد که از کار کودکان استفاده مي‌کردند. طبيعتا، تعدادي از کارخانه‌ها بسته شدند. کودکان کار چه کردند؟ همه آنها به مدرسه رفتند؟ از زنجير ستم سرمايه داري رها شدند و آزاد شدند تا «تنها بچگي کنند»؟

 خير. آنها از قحطي و فقري حزن آور به مشاغل کارخانه‌اي روي آورده بودند تا دستمزدهاي نسبتا بالايي بگيرند. وقتي کارخانه‌ها بسته شد، بعضي از بچه‌ها از گرسنگي مردند. برخي ديگر به بزهکاري روي آوردند. اينها نتايج غيرعمدي اجماع عليه جهاني شدن است که سريعا ديده نمي‌شود. به طور خلاصه، بحث جهاني شدن تنها بر يک سوي تحليل هزينه فايده تمرکز مي‌کند. تنها هزينه‌ها را مي‌بيند و اغلب برخي منافع (کار کودکان در جهان سوم) را به غلط به عنوان هزينه‌ها تفسير مي‌کند. از ديدگاه فايده گرايانه صرف، برونسپاري و جهاني شدن، خير مطلق است. جهاني شدن سطح زندگي ما را ارتقا مي‌د‌هد و در عين حال بسياري بيچارگان را از فقر شديد مي‌رهاند.

نهادها و بازتوزيع

تقريبا همه اخلاق‌گرايان توافق دارند که ايمان مشترک، يک هسته اخلاقي مشترکي هم در خود دارد؛ علاوه بر «يک آفريدگار، يک ايمان، يک تعميد، يک خدا که بالاتر از همه ودر همه هست، و در همه ذرات وجود شما زندگي مي‌کند.» مسيحيان يک مجموعه از قوانين مشترک که بر رفتار انساني حاکميت مي‌کند در ميان خود دارند. اينها در ده فرمان، آيات سعادت جاويدان [خوشا به حال …] و قاعده طلايي تجلي يافته‌اند. جاي بحث در اين ادعا نيست که بايد به کمک کساني بشتابيم که به خود نمي‌توانند کمک کنند، بايد همسايه خود را همچون خود دوست بداريم و از دزدي، قتل، زنا، طمع، و شهادت دروغ بپرهيزيم.

مايه اختلاف، آن زمان که پرسيده شود «آيا ما بايد همسايه مان را همچون خود دوست بداريم يا خير؟» يا «مي‌بايست به فقرا کمک کنيم يا خير؟» پديدار نمي‌شود، بلکه زماني ظهور مي‌يابد که بپرسيم چگونه بايد اين فضيلت‌ها در محيط اجتماعي بروز کنند. در ابتدا بيان خواهم کرد که انقلاب سرمايه ‌داري که جنبش سوسياليست مسيحي را در اواخر قرن نوزده و اوايل قرن بيست موجب شد، در واقع بسيار به نفع فقرا عمل کرد. سپس، دليل خواهم آورد که نهادهاي رسمي‌ که با نيت خير طراحي شده‌اند تا به بازتوزيع ثروت بپردازند، ممکن است در عمل به زيان فقرا عمل کنند.

قوانين رسمي، تاثير قابل توجهي بر عملکرد اقتصاد دارند (نورث۱۹۹۰، ۱۹۹۱، ۲۰۰۴). اين قوانين، از مجموعه‌اي از «بايدها» و «نبايدها» که توسط دولت تصويب شده‌اند، تشکيل مي‌شوند. تفاسير متفاوت از کتاب مقدس ارزيابي‌هاي متفاوتي از آنچه که بايد محتواي اين قوانين در برداشته باشد ارائه مي‌دهند. در آرمان ليبرتارين‌ها، دولت سازماني خواهد بود که در ازاي درآمدي که دريافت مي‌کند، تنها از حقوق مالکيت محافظت مي‌کند- همان طور که هوپ (۲۰۰۱) مطرح کرد شبيه به يک شرکت بيمه خواهد بود که فرامين «نبايد دزدي کني» و «نبايد بکشي» را پيش خواهد برد. در آرمان سوسياليسم، دولت در راستاي بيمه کردن اينکه هر کس کالاي لازم را در اختيار داشته باشد، عمل خواهد ‌کرد.

 سوسياليسم مسيحي از کجا آمد؟ مخالفت سوسياليست‌هاي مسيحي با کاپيتاليسم، از آنچه که در اقتصاد صنعتي آمريکا و اروپاي غربي مشاهده کردند، ريشه گرفته است. با اينکه ممکن است اين موضوع را بسيار ساده کرده باشم؛ اما سوسياليست‌هاي مسيحي در اواخر قرن نوزده و در قرن بيستم، توزيع نابرابر ثروت بين طبقه کارگر پرولتاريا و ثروتمندان سرمايه‌ دار را غيرقابل قبول دانستند. به عقيده آنان، مخمصه اسفناک بدبختان، دخالت دولت را براي کمک طلب مي‌کرد. با اينکه درآمدهاي پولي قطعا نابرابرند، نمي‌توان از آن نتيجه گرفت که بازار آزاد، بي عدالتي اجتماعي را ساخته و پرداخته است. پيش‌تر ذکر کردم که ليندرت (۱۹۹۵) و ليندرت و ويليامسون (۱۹۸۳) نشان دادند که صنعتي شدن بريتانياي کبير به افزايش خالص رفاه طبقه کارگر منجر شد. لودويگ فون ميزس در يک مجموعه از سخنراني‌ها که در ۱۹۵۹ در دانشگاه بوئنس ‌آيرس ايراد کرد و در۱۹۷۹ پس از مرگش منتشر شد، اشاره کرده که رشد سرمايه‌داري در قرن نوزدهم، فرصت‌هاي بيشتري براي همگان فراهم کرده است. آن طور که ميزس به روشني مطرح کرده است:

«داستان قديمي و مشهوري که صدها بار تکرار شده است که کارخانه‌ها زنان و کودکاني را استخدام کردند و اين زنان و کودکان پيش از کار در کارخانه‌ها، در شرايط مطلوبي زندگي مي‌کرده‌اند، يکي از بزرگ‌ترين دروغ‌هاي تاريخ است. مادرهايي که در کارخانه‌ها کار مي‌کردند چيزي نداشتند که بپزند، آنها خانه‌ها و آشپزخانه‌‌هاي‌شان را به قصد رفتن به کارخانه‌ها ترک نکردند، به کارخانه‌ها رفتند چون آشپزخانه‌اي نداشتند يا اگر آشپزخانه‌اي داشتند، مواد غذايي براي پختن نداشتند.»

وي اشاره مي‌کند که شرايط کودکان نيز به همين اندازه سخت بوده است: «کودکان از مهدکودک‌هاي راحت به کارخانه‌ها نيامدند. پيش‌تر، آنها تا حد مرگ گرسنگي مي‌کشيدند و مي‌مردند.» شواهد نشان مي‌دهند که انقلاب سرمايه داري قرن نوزدهم، موهبتي بزرگ در زندگي روزمره کارگري معمولي بوده است. حتي اگر اين موهبت کافي نبوده باشد، روشن نيست که دخالت دولت در بهبود وضعيت بسياري از مردم کم‌شانس‌تر جامعه، کارگر مي‌افتاد.

بازتوزيع اجباري ظاهرا خوشايند است: براي کمک به فقرا و بالابردن برابري، چه راهي بهتر از اينکه از کسي که دارد بگيريم و به آنکه ندارد بدهيم؟ چرا مسيحياني که معتقدند بايد همسايه خود را دوست داشت و براي فقرا دلسوزي کرد از سياست‌هاي بازتوزيعي پشتيباني نمي‌کنند؟ از اين گذشته، مطمئنا سرمايه داران قرن نوزده و «دزد بارون»هاي قرن بيستم امکانات لازم را براي کمک به بيچارگان داشته‌اند.

 تئوري‌هاي اقتصادي به ما مي‌آموزند که مردم در خلأ زندگي نمي‌کنند. درس‌ اصلي علم اقتصاد اين است که مردم نسبت به محرک‌ها عکس‌العمل نشان مي‌دهند و بدون ‌شک تغيير در نهادهاي رسمي (همچون مداخلات بازتوزيعي) ساختار انگيزشي را در بلندمدت تغيير مي‌د‌هد و ممکن است در عمل مکانيزم‌هاي کارآفرينانه‌اي که منجر به توليد دوازده برابري شد را برهم بزند. با وجودي که دريافت‌کننده انعام دولت، در کوتاه مدت، امکان مصرف بالاتري خواهد داشت، اثر مرتبه اول اين بازتوزيع اجباري، افزايش نا‌اطميناني خواهد بود. بازتوزيع علامتي مي‌د‌هد که دولت نمي‌تواند به شکل قابل قبولي تعهد کند که حقوق مالکيت را محترم مي‌شمارد و آن را حفظ مي‌کند (و اين کار را هم نخواهد کرد). اين، ارزش حال سرمايه‌گذاري بالقوه را کم‌ مي‌کند و به سطوح پايين‌تري از حاشيه سرمايه‌گذاري منجر خواهد شد. سرمايه‌گذاري پايين‌تر باعث کاهش نرخ رشد اقتصاد مي‌شود و در بلندمدت کاهش بالقوه‌اي را در امکانات مصرفي آينده براي همگان در پي مي‌آورد.

در ثاني، نرخ نهايي ماليات بالاتر – که لازمه پيشبرد سياست بازتوزيعي است- رشد اقتصادي را کند مي‌کند. نرخ‌هاي ماليات نهايي بالا براي نيروي کار، انگيزه ارائه خدمت توسط نيروي کار را کاهش مي‌د‌هد. به ويژه، اگر مشاغل با دستمزد بالا مشمول ماليات شوند، بسيار مخرب خواهد بود. اين‌گونه مشاغل، در افزايش زيرساخت‌هاي تکنولوژيک کشور (مثلا تحقيق و توسعه) يا تصميم گيري‌هاي مديريتي و کارآفرينانه براي تخصيص عوامل توليد (اجرايي) نقش دارند. کاستن از اشتياق مردم براي تصدي اين‌گونه مشاغل، رشد اقتصاد را کند خواهد کرد.

ماليات نهايي بالا بر روي سرمايه نيز اثرات مشابهي ايجاد مي‌کند. تغيير در مقدار پيش‌بيني شده بازگشت سرمايه، تصميم‌گيري‌هاي سرمايه‌گذاري را متاثر مي‌کند. سرمايه‌گذاري کمتر، موجودي سرمايه کمتري را فراهم مي‌کند که به نوبه خود نرخ رشد اقتصادي آتي را کمتر خواهد کرد. اين اثر خود را، در تشکيل دستمزد‌هاي پايين تر، به خوبي آشکار مي‌کند: تئوري‌هاي اقتصادي به ما ياد داده‌اند که در بازاري که به اندازه کافي رقابتي باشد کارگران به اندازه ارزش نهايي توليداتشان دستمزد دريافت مي‌کنند. همچنين ارزش نهايي توليد، تابعي صعودي از سرمايه موجود خواهد بود. سرمايه‌ کمتر، ارزش نهايي توليد پايين تر و در نتيجه دستمزد‌هاي پايين‌تري را در پي خواهد داشت. انگيزش‌هاي دريافت‌کنندگان انعام دولت چه خواهد بود؟ در حالي که اصلاحات رفاهي دهه گذشته سعي در آدرس‌دهي به آن را داشت، پرداخت‌هاي انتقالي از راه کم کردن حاشيه دستمزد انگيزه براي توليد را کاهش داد. براي نمونه، وضعيتي را در نظر بگيريد که يک نفر دوشنبه صبح از خواب بيدار مي‌شود و مي‌خواهد تصميم بگيرد که اين هفته کار بکند يا نه. با ۴۰ساعت کار در فست فود مي‌تواند ۲۴۰ دلار به دست آورد، بيمه بيکاري ۲۵۰ دلار به وي پرداخت مي‌کند. اگر تصميم بگيرد که کار بکند، هزينه فرصت يک هفته کار برابر ۲۵۰ دلار از بيمه است، يعني ۱۰دلار بيش از آنچه که از کار کردن به دست مي‌آورد. حتي اگر با کار کردن ۲۸۰دلار به دست آورد (و از يک حاشيه دستمزد ۳۰ دلاري برخوردار شود) هنگامي که امکان پرداخت توسط بيمه وجود داشته باشد انگيزه توليد به شدت کاهش مي‌يابد.

نتيجه‌گيري


از همه اينها چه نتيجه‌اي مي‌گيريم؟ مهم‌ترين نتيجه آن است که هيچ تقابلي نبايد بين مسيحيت و تجارت باشد. کاملا برعکس: مسيحيان بايد جامعه تجارتي را با آغوش باز بپذيرند، چرا که دستاوردهاي مطلوبي براي بشر به دنبال مي‌آورد – مخصوصا دو دستاورد مطلوب زير را:

·        جامعه تجارتي ما را ثروتمند مي‌کند.

·        جامعه تجارتي ما را برابر مي‌کند.

با وجود همه اينها، خطر بزرگي جامعه تجارتي را تهديد مي‌کند. مدت زيادي است که به سرمايه داري در منابر و در افکار عمومي زخم زبان زده مي‌شود. بزرگ‌ترين بداقبالي آن خواهد بود که ممکن است غازي که تخم طلا مي‌گذارد را خفه کنيم.
کوتاه سخن آنکه مصلحان اجتماعي، بايد با دقت عواقب غيرعامدانه مداخله‌گرايي با نيت خير را در نظر بگيرند. رشد اقتصادي هرچه که باشد، خودکار اتفاق نمي‌افتد؛ رشد چشمگيري که تجربه جهان مدرن را توصيف مي‌کند نتيجه گروهي از عوامل نهادي خاص است و بزرگوارانه ترين جمله‌اي که مي‌توان درباره دخالت بازتوزيعي گفت اين است که اين کار حتما رشد اقتصادي را به تاخير مي‌اندازد و در بلندمدت ممکن است به فقرا آسيب برساند. به‌علاوه حضور تقريبا هميشگي قحطي و رکود در تاريخ تمدن بشري مطمئنا به ما مي‌گويد که ما بيشتر برداشت اشتباه داشته‌ايم تا در مسير درست باشيم و هيچ تضميني نيست که در آينده به راه درست برويم. پس بايد با احتياط بيشتري قدم برداريم.

لينک اصلي مقال