دشواری‌های شکستن سقف‌های شیشه‌ای

aryana 18--95-04-21

«سقف شيشه‌اي»(Glass ceiling) اصطلاحي است که در اقتصاد براي اشاره به محدوديت‌هايي به کار مي‌رود که وجودشان چندان واضح نيست. محدوديت‌هايي که عموما به هنجارها و ارزش‌هاي عرفي هر جامعه برمي‌گردد و آزادي برخي از کنشگران را در آن جامعه محدود مي‌کند.
عموما اصطلاح سقف شيشه‌اي را در مورد برخي موانع غيرواضح به کار مي‌برند که بر سر راه زنان و برخي اقليت‌هاي نژادي، فرهنگي و غيره وجود دارد. موانعي که ريشه در باورهاي استقراريافته‌ جامعه دارد و تغيير آنها نيازمند کوشش بسيار است. مثالي از سقف شيشه‌اي در کشوري چون آمريکا که هم امکان تحقيقات آماري و علمي در آن وجود دارد و هم بازار چنين تحقيقاتي در آنجا گرم است، دستمزد يا درآمد زنان متاهل است. دستمزد يا درآمد زنان متاهل در آمريکا طبق تحقيقات صورت گرفته، گرفتار سقفي شيشه‌اي است. اين ادعا نيازمند توضيح بيشتر است. زنان متاهل در آمريکا درآمد کمتري دارند و حتي درآمد کمتري طلب مي‌کنند. چرا؟ خيلي ساده چون عرف جامعه آمريکا(مثل ايران و بسياري ديگر از نقاط جهان) مرد را نان‌آور خانواده مي‌داند و اين يعني يک قانون نانوشته و يک حس تلويحي در ميان مردان وجود دارد که چندان از بيشتر بودن درآمد همسرانشان راضي نيستند. اين البته تنها حس مردان نيست. خود زنان متاهل نيز حس خوبي نسبت به درآمدهاي بيشتر ندارند، نه چون درآمد بيشتر خوب نيست، بلکه چون فشار اين سقف شيشه‌اي را بر زندگي خويش حس مي‌کنند.
آمار نشان مي‌دهد، تعداد زيادي از زنان متاهلي که اين امکان بالقوه برايشان وجود دارد که به زودي درآمد بيشتري کسب کنند(به نحوي که از درآمد شوهرشان بيشتر شود) در اولين فرصت شغلشان را ترک مي‌کنند! يا برخلاف انتظار ما، زنان متاهلي که درآمد بيشتري از شوهرشان دارند، نه تنها مشارکت بيشتر شوهرانشان را در کارهاي خانه طلب نمي‌کنند، بلکه خود در امور خانه‌داري، مسووليت بيشتري نسبت به زنان متاهل با درآمد کمتر مي‌پذيرند؛ چرا؟ براي آنکه ايجاد آن حس منفي در شوهرانشان به خاطر درآمد بيشترشان را به نحوي جبران کنند. تو گويي داشتن درآمد بيشتر گناهي است که بايد کفاره‌اش را بپردازند. ديگر اينکه اثر درآمد بيشتر زنان متاهل نسبت به شوهرانشان، ربطي به ميزان بيشتر بودن اين درآمد ندارد؛ يعني تحقيقات مي‌گويد نوع اثراتي که ناشي از درآمد بيشتر است، فارغ از ميزان بيشتر بودن يکسان است؛ محققان اين مشاهده را اين‌طور تبيين مي‌کنند که صرف بيشتر بودن درآمد است که منفي شمرده مي‌شود و نه زنانه بودن درآمد!
يک سوال جذاب مي‌‌تواند اين باشد که اگر کنشگران اقتصادي(در اين‌جا زنان) عقلاني عمل مي‌کنند، چرا در چنين شرايطي ازدواج مي‌کنند؟ پاسخ آمار اين است که چنين نمي‌کنند! در ‌واقع در جاهايي و در ميان زناني که به صورت بالقوه امکان داشتن درآمد بيشتري دارند، ازدواج نرخ‌هاي کمتري دارد. اين يعني ازدواج براي چنين زناني گاه هزينه‌هايي دارد که به منافعش نمي‌ارزد، اما فارغ از توصيف وضع واقع، موضوعي که بايد در نظر داشت، حجم استعدادها و توانايي‌هايي‌ است که به خاطر اين ارزش‌هاي عرفي و سقف‌هاي شيشه‌اي در جامعه از بين مي‌رود و به زبان اقتصادي جلوي توليد بيشتر را مي‌گيرد. سوال اين است که چطور مي‌توان اندک اندک بر اين سقف‌ها ترک انداخت؟ اقتصاددانان به جاي حرکات انقلابي و شورشي به تبعيض‌هاي مثبت براي تغيير عرف در ميان مردان مي‌انديشند. نمونه‌اي از اين تبعيض‌ها مثلا مرخصي دادن به مردان متاهل در هنگام تولد نوزاد است. استدلال اين است که چنين مرخصي‌هايي حس مشارکت مردان را در امور خانه‌داري افزايش مي‌دهد و کم‌کم ارزش‌هايي عرفي چون «مردان نان‌آور خانه‌اند» و «کار اصلي زنان خانه‌داري است» را تغيير خواهد داد. صد البته در جاهايي که اين سياست‌ها پياده شده است، ميزان پيشرفت آنقدر کم است که قدرتمند بودن عرف را بيش از پيش به ما گوشزد مي‌کند.